شهید فهمیده، دانش آموز نوجوانی که حکم رهبری از امام خمینی(ره) گرفت!

شهید محمد حسین فهمیده

8 آبان سالگرد شهادت محمد حسین فهمیده است. شهید 13 ساله ای که حکم رهبری از امام خمینی(ره) گرفت! به همین مناسبت امروز بعنوان روز بسیج دانش آموزی نامیده شده است. بسیج دانش آموزی نهادی است  برای تحقق منویات بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران مبنی بر تشکیل ارتش بیست میلیونی. این نهاد، در جهت زنده نگه داشتن اندیشه بسیجی و همچنین ترویج روح ایثارگری آنان در میان دانش آموزان تلاش می کند.

 

زندگی نامه شهید فهمیده

محمد حسین فهمیده، فرزند محمد تقی در سال 1346 در خانواده‌ای مذهبی در محله پامنار شهر قم چشم به جهان گشود. او فرزند سوم خانواده هفت نفری بوده، داوود نیز فرزند دوم خانواده است. خانواده ای که محمد حسین، خود را مرد آن خانواده می دانست. وی دوران کودکی را همراه سایر فرزندان خانواده و درکنار برادرش داوود که وی نیز سه سال بعد از شهادت محمد حسین، شهید شد، با صفا و صمیمیت و در زیر سایه محبت و توجه پدر و مادری مهربان، سپری کرد. 

محمد حسین در سال 1352، به مدرسه رفت و کلاس اول تا چهارم ابتدایی را با یک معلم روحانی طی کرد. سال پنجم ابتدایی و اول و دوم راهنمایی را به دلیل انتقال خانواده اش به کرج در دو مدرسه در این شهر گذراند. در همین دوران بود که به واسطه حوادث انقلاب، روح وی نیز، مانند میلیون‌ها جوان و نوجوان دیگر کشور، دچار تحولات عظیمی گردید. 
محمد حسین فهمیده، نوجوانی خوش برخورد، شجاع، فعال، کوشا بود و به مطالعه علاقه زیادی داشت و با وجود این که به سن تکلیف نرسیده بود، نماز می‌خواند و احترام خاصی برای والدینش قایل بود. وی شیفته و عاشق امام (ره) بود و با تمام وجود سعی در اجرای فرامین امام داشت. او می‌گفت: امام هر چه اراده کند، همان را انجام خواهم داد و من تسلیم او هستم. هنگام ورود امام (ره) به ایران به دلیل مصدوم بودن، موفق به زیارت امام نشد، اما پس از بهبودی در اولین فرصت به شهر مقدس قم رفت و موفق به دیدار شد.

 

عزیمت به سوی جهاد

حسین فهمیده دوازده ساله بود که حوادث کردستان اتفاق افتاد. خود را به کردستان رساند، ولی به دلیل کمی سن، برادران کمیته او را باز می‌گردانند و درصدد بر می آیند که در حضور مادرش از او تعهد بگیرند که دیگر از شهرستان کرج خارج نشود. ولی او رضایت نمی دهد و خطاب به آنان می‌گوید که خودتان را زحمت ندهید. اگر امام بگوید، به هر کجا که باشد، آماده رفتن هستم.
در همان روزهای نخست جنگ تحمیلی، محمد حسین تصمیم می‌گیرد که به جبهه برود و با متجاوزان بعثی بجنگد. زمزمه رفتن را در خانواده و بین دوستانش می‌افکند. در یکی از بیمارستان های کرج خود را به یکی از دوستانش که بستری بود، می‌رساند و با او خداحافظی می کند و از جبهه و جنگ برای او می گوید و تکلیف الهی خود را گوشزد می کند.
یک روزکه به بهانه خرید نان از منزل خارج شده بود، مبلغ 50 تومان را به دوستش می‌دهد و از او می‌خواهد که نان را بخرد و به منزل آن ها ببرد و تصمیم خود را برای رفتن به خوزستان به او می‌گوید و از وی می‌خواهد که تا سه روز به خانواده‌اش خبر ندهد تا مانع رفتن او نشوند و سپس آن‌ها را مطلع کند.
در تهران یکی از پاسداران کمیته متوجه تصمیم او شده و با وی صحبت و سعی می‌کند او را از تصمیم خویش منصرف نماید، اما موفق نمی شود. شهید فهمیده که در عزم خود راسخ بود، خود را به شهرهای جنوب کشور می رساند و هرچه تلاش می کند که همراه گروه یا دسته ای که عازم خطوط مقدم جبهه هستند، برود ، موفق نمی شود. تا با گروهی از دانشجویان انقلابی دانشکده افسری برخورد کرده و به نزد فرمانده آنان می رود و از او می خواهد که وی را با خود ببرند.
فرمانده امتناع می کند، اما شهید فهمیده آنقدر اصرار می کند تا فرمانده را متقاعد می کند که برای یک هفته او را همراه خود به خرمشهر ببرد. در این مدت کوتاه هر کاری که پیش می‌آید حسین پیشقدم شده و استعداد و قابلیت خود را در همه کارها نشان می دهد.
در همین مدت کوتاه حضور در خرمشهر، با دوستش به نام محمد رضا شمس، مجروح می شوند و آن دو را به بیمارستان منتقل می‌کنند و علی رغم مخالفت فرمانده آن گروه و با حالت مجروحیت، دوباره به خطوط مقدم در خرمشهر برمی‌گردد.

نحوه شهادت محمد حسین فهمیده

پس از ممانعت فرمانده از حضور محمد حسین در خط مقدم، چشمان حسین پر از اشک شده و با ناراحتی به فرمانده می‌گوید: من به شما ثابت می‌کنم که می‌توانم به خط بروم و لیاقت آن را دارم.
او برای اثبات لیاقت خود یک بار به تنهایی به میان عراقی ها رفته و لباس و اسلحه‌ای از عراقی ها به دست می‌آورد و در هیئت یک عراقی به نیروهای خودی نزدیک می‌شود، به طوری که رزمندگان مشاهده می‌کنند که یک عراقی کوچک به طرف آنان می آید! می خواهند به او شلیک کنند، که یکی از آنان می گوید، صبرکنید با پای خودش بیاید تا اسیرش کنیم. هنگامی که نزدیک می‌شود، می‌بینند حسین است که خواسته ثابت کند که می تواند با دست خالی هم با عراقی ها بجنگد و شهامت ولیاقت حضور در خط مقدم را دارد.
مسوول گروه که به توانمندی و توانایی و اراده پولادین حسین برای رزم در جبهه اعتماد واطمینان پیدا می‌کند، به او اجازه ماندن در جبهه را می‌دهد.
از آن پس او به اتفاق دوست شهیدش محمد رضا شمس، در یک سنگر قرار داشتند تا در هجوم عراقی ها به خرمشهر محاصره می‌شوند.
محمد رضا شمس، دوست و هم سنگر حسین زخمی می‌شود و حسین با سختی و زحمت زیاد او را به پشت خط می رساند و به سنگر خود بر می‌گردد و می بیند که تانک‌های عراقی به طرف رزمندگان اسلام هجوم آورده و در صدد محاصره آن ها هستند.
حسین در حالی که تعدادی نارنجک به کمرش بسته و در دستش گرفته بود به طرف تانک ها حرکت می کند. تیری به پای او می‌خورد و از ناحیه پا مجروح می‌شود. اما زخم گلوله نمی تواند از اراده محکم و عزم پولادین او جلوگیری نماید.
بدون هیچ دغدغه و تردیدی تصمیم خود را عملی می‌کند و از لا به لای امواج تیر که از هر سو به طرف او می آمد، خود را به تانک پیشرو می رساند و آن را منفجر می‌کند و خود نیز تکه تکه می شود.
افراد دشمن گمان می کنند که حمله ای از سوی نیروهای ایرانی صورت گرفته است، همگی روحیه خود را می بازند و با سرعت تانک‌ها را رها کرده و فرار می‌کنند. در نتیجه، حلقه محاصره شکسته می شود و نیروهای کمکی هم می‌رسند و آن قسمت را از وجود متجاوزان پاک سازی می کنند. 

 

خبر شهادت حسین فهمیده

صدای جمهوری اسلامی ایران با قطع برنامه های خود اعلام می کند که نوجوانی سیزده ساله با فداکاری زیر تانک عراقی رفته آن را منفجر کرده و خود نیز به شهادت رسیده است.

 

سخن معروف امام خمینی (ره) در مورد شهید فهمیده

امام قدس سره در پیامی که به مناسبت دومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی صادر می کنند، جملات معروف خود را پیرامون او می‌فرمایند:
« رهبر ما آن طفل سیزده ساله ای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگ تر است، با نارنجک ، خود را زیر تانک دشمن انداخت وآن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید.» [1]

 

شهید فهمیده در بیانات رهبر انقلاب

رهبر معظم انقلاب، طی بیاناتی در مورد شهید فهمیده می‌فرمایند:
•    زنده نگه داشتن یاد حادثه شهادت دانش آموز بسیجی ، شهید فهمیده از اصالت های دفاع مقدس می باشد.
مقام معظم رهبری در دیدار با خانواده او در رابطه با فداکاری و شجاعت او فرمودند:
•    بروز چنین حوادثی که از تربیت صحیح و اصالت های خانوادگی است، صرفا در محیط های اسلامی جلوه گری و نور افشانی می‌کند.
•    حسین فهمیده راه صد ساله را یک ساله پیمود.
•    ای بسا حوادثی در تاریخ ما اتفاق افتاده که امروز وقتی گفته شود، از بس عجیب است همه تصوّر کنند که اسطوره و افسانه است؛ اما حقیقت است. نمونه‌های آن را ما در زمان خودمان بارها و بارها دیده‌ایم و شنیده‌ایم و از جمله زیباترین آنها، شهادت این نوجوان بسیجی است. او سیزده ساله بود؛ اما با رشد، با شعور، با اراده و مصمّم، که کشور خود را میشناخت، امام خود را میشناخت، دشمن خود را میشناخت، اهمیت وجود و فعّالیت خود را هم میشناخت و رفت این سرمایه را تقدیم عزّت کشور و آینده انقلاب و منافع و مصالح مردم کرد. جسم او رفت؛ اما روحش زنده ماند، یادش ابدی شد و خاطره‌اش به صورت اسطوره درآمد. این الگوست[2].

 

شهید فهمیده از نگاه شهید آوینی

سید شهیدان اهل قلم، حاج مرتضی آوینی، در قسمتی از برنامه پنجم روایت فتح با نام شهری در آسمان شهادت محمد حسین فهمیده را این گونه زیبا ترسیم می‌کند:
•    خرمشهر، از همان آغاز خونین شهر شده بود. خرمشهر، خونین شهر شده بود. آیا طلعت را جز از منظر این آفاق می توا ن نگریست ؟ آنان درغربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیکرهای شان زیر تانک های شیطان تکه تکه شد و به آب و باد و خاک و آتش پیوست . اما... راز خون آشکار شد. راز خون را جز شهدا در نمی یابند. گردش خون در رگ های زندگی شیرین است . اما ریختن آن در پای محبوب ، شیرین تر. ... شایستگان آنانند که قلبشان را عشق تا آن جا انباشته است که ترس از مرگ جایی برای ماندن ندارد. شایستگان جاودانانند. حکمرانان جزایر سرسبز اقیانوس بی انتهای نور، که پرتوی از آن همه کهکشان آسمان دوم را روشنی بخشیده است[1].

 

شهید فهمیده به روایت پدر و مادر

زمانی که حسین به دنیا آمد سوم محرم سال 1346 بود. حاج خانم می خواستند اسم او را مسعود بگذارند، اما من گفتم این کودک اسمش را با خودش آورده و ما نام او را محمد حسین گذاشتیم.
زمانی که محمد حسین پنج ساله بود و به کلاس مهد قرآن می رفت روزی از ایوان مدرسه افتاده بود که برادرش داوود او را کول کرده به خانه آورد. فردای آن روز که نمی گذاشتم به مدرسه برود محمد حسین با اصرار می خواست برود، چون علاقه شدیدی به درس و مدرسه داشت.
محمد حسین همیشه برای نماز، اذان می گفت، به روضه می رفت، نماز می خواند، روزه می گرفت.
محمد حسین از کودکی خودش تمام کارهای منزل را انجام می داد. خرید منزل را می کرد و می گفت: من مرد این خانه هستم و خودم هر چه خواستی برایت می خرم.
سال سوم راهنمایی، روز اول مهر که همه بچه ها رفتند مدرسه، حسین خواهرهایش را به مدرسه برد. گفتم: حسین مگر تو نمی ری مدرسه؟ گفت: نه ننه من الان کلاسم فرق داره.
من دیدم که بند کتانی اش را محکم می بندد. گفتم: حسین مگر می خوای سفر قندهار بری؟ خندید و گفت: ننه تو همیشه این حرف های قدیمی را می زنی.
حتی چند روز قبلش دوچرخه را برده بود خونه مسعود، ساکی را هم که یک جفت جوراب و یک دوربین عکاسی که همان دقیقه عکس می انداخت، برده بود.
گفت: من جایی کار دارم. حتی به ما نگفت که می خواهد به جبهه برود.
اول تابستان به بهانه عروسی خواهر دوستش رفته بود پاوه. آنجا پاسدارها حسین را دیده بودند و گفته بودند بچه جان تو اینجا چه کار می کنی؟ و او را آوردند منزل و تحویل دادند و گفتند که باید همراهشان به کمیته بروم. وقتی که رفتم آنجا، حسین به پاسدارها می گفت: مادر من سواد نداره. پاسدارها می گفتند خودت امضاء بده که دیگر به جبهه نروی.
اما حسین گفت: من امضای دروغ نمی دهم، هر موقع که رهبر اعلام کند بسیج شوید، من هر کجای دنیا باشم بسیج می شوم، چه سنم کم باشد چه زیاد! من به شما امضا نمی دم که به جبهه نروم.
من به حسین گفتم: ببین حسین داری چه کاری می کنی، توکه رفتی جبهه و پاسدارها تو را بر گرداندند، همسایه ها فکر کردند که تو دزدی کرده بودی که پاسدارها تو را با خودشان آورده بودند. اما حسینم گفت: ننه چه کار به حرف مردم داری؟ خدا باید بدونه که من کجا رفتم.
برای همین حسین شناسنامه خودش را دستکاری کرد، حتی عکس روی آن را چسبانده بود و با دوستش محمدرضا شمس که برادرهای او پاسدار بودند برنامه ریزی کرده بودند که به جبهه بروند. اول جنگ بود، ما تلویزیون نداشتیم، اما می گفتند که شب ها توی تلویزیون حسین را نشان می دهند که به رزمنده ها کمک می کند و بهش می گن حسین ریزه.
یک ماه حسین جبهه بود و ما اصلا باور نمی کردیم که حسین به جبهه رفته باشد. مادرش گریه می کرد، می گفتم بالاخره برش می گردونن.
شب که توی خانه پسر برادرم میهمان بودیم، موقع شام رادیو را که روشن کردیم وقت پخش اخبار ساعت 9 شب بود که مجری اعلام کرد: نوجوان 13 ساله ای برای از بین بردن دشمنان، خودش را زیر تانک دشمن انداخت. آن لحظه قاشق از دستم افتاد، گفتم: نکنه این پسر 13 ساله، حسین من باشه، هیچ بچه ای دل و جرات نداره که از این کارها بکند. اما پدرش برای دلداری من می گفت: اون بچه خرمشهر بوده، نه بچه ما. پسرم داوود می گفت: مامان هر طوری شده فردا حسین را برایتان پیدا می کنم. این طوری که نمی شه، شما هر کسی که شهید شده می گین حسین.
گفتم: مامان فکر نکنم که دیگه حسین را ببینم.
ما گوش به زنگ اخبار رادیو داده بودیم که فردای همان روز باز هم این خبر را اعلام کردند. پدرش نگران شد و گفت: نکند این پسر واقعا بچه من باشد.
بعد از دو روز که با اضطراب و ناراحتی روزها را سر می کردیم، چند پاسدار آمدند دم در خانه و گفتند: محمد حسین زخمی شده و در بیمارستان امام خمینی(ره) بستری شده که ما متوجه شدیم محمدحسین شهید شده است.
با حاج آقا رفتیم بهشت زهرا، آنجا شهدای پادگان عسکریه را نیز آورده بودند.
مادر شهید فهمیده با چشمان معصومی که از اشک پر شده است ادامه می دهد: من هر وقت برای شهیدی ناراحت می شدم، حسین به من می گفت: ننه نمی خوای مادر شهید بشی؟!
می گفتم: حسین تو که کوچکی، نکنه داداشت را می گی؟
می گفت: نه، من کار به هیچ کس ندارم، فقط خودم را می گم.
بعد من می گفتم: می ترسم مادر شهید بشم. طاقت نیاورم.
حسین می گفت: ناراحت نباش، هر موقع خدا بخواهد بلایی را به آدم بده، اول صبرش را می ده. خدا اول بهت صبر می ده، بعدا مادر شهید می شی.
حسین از آینده خبر می داد، حتی می گفت: ننه وقتی من نیستم همه چیز کوپنی می شه، شما ناراحت اون روز نباشید. حتی حسین می گفت: قبر من بهشت زهرا قطعه24 است.
من همیشه به او می گفتم: پسرم من را ببر بهشت زهرا ببینم آخر این قطعه کجاست که تو همش از آن یاد می کنی. با خنده می گفت: حالا زود است که آنجا را به تو نشان بدهم، روزی می شود که آن قدر بروی بهشت زهرا که دیگر خسته بشوی[3].

 

شهید فهمیده به روایت خواهر

محمد حسین با توجه به سن کم، ابهت زیادی در بین اعضای خانواده داشت و ما همواره از او حساب می‌بردیم و سعی می‌کردیم همه کارها را با نظر او انجام دهیم. برای نمونه، اگر قصد خوابیدن داشتیم، باید تقسیم کاری که محمد در منزل کرده بود تا پدر و مادر و به خصوص مادرمان در انجام کارهای خانه اذیت نشود، را انجام می‌دادیم.
اگر در‌س‌هایمان را نخوانده بودیم، شهید فهمیده ما را بیدار می‌کرد و می‌گفت «باید به درس‌های‌تان رسیدگی کنید» و همواره بر درس خواندن تأکید زیادی داشت. محمد حسین جسارت و شجاعت خاصی در کنار ایمان و اعتقاد داشت و این زبانزد همگان بود و این ویژگی او را در بین فرزندان‌ دیگر متمایز کرده بود[4].

این دانش آموز رزمنده بسیجی، با ایمان و بینش عمیق و استوار خود در جنگ با دشمن پیش قدم و با نیل به شهادت، درس شجاعت، فداکاری و مقاومت را به همه بسیجیان و امت حزب الله آموخت. به این ترتیب، حسین و فداکاری و شجاعت او جاودانه شدند. بقایای پیکر شهید حسین فهمیده در بهشت زهرا، قطعه 24، ردیف 44، شماره 11، به خاک سپرده شده است.

 

حذف بیان تاریخی امام خمینی (ره) در خصوص شهید فهمیده از کتب درسی!

در پایه ششم درسی با عنوان «رهبران کوچک» قرار داشت که بخشی از آن به معرفی شهید حسین فهمیده به دانش‌آموزان می‌پرداخت و با اشاره به جمله معروف امام خمینی (ره) درباره این نوجوان شهید آمده بود: «رهبر ما آن طفل 13 ساله‌ای است که با قلب کوچک خود با نارنجک خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم کرد. این جمله درمورد شهید حسین فهمیده است، او با این شجاعتش جاودانه شد و روز شهادتش را به نام روز بسیج دانش‌آموزی گرامی می‌داریم.»
در کتاب هدیه‌های آسمانی پایه ششم در سال تحصیلی 95-96 درس «رهبران کوچک» حذف و به جای آن درس «سرزمین‌های همیشه سبز» اضافه شده است. در این درس به بازدید دانش‌آموزان از مناطق عملیاتی جنوب در قالب اردوهای راهیان نور اشاره شده است و نام شهیدانی همچون شهید همت، زین الدین، بهنام محمدی، علی صیاد شیرازی، حسن باقری،‌ مهدی باکری، ابراهیم همت و مصطفی چمران ذکر شده است. اما خبری از شهید دانش‌آموز حسین فهمیده نیست[5]!

البته مسئولان آموزش و پرورش تأکید کردند که در بخش های دیگری از کتب درسی دانش آموزان، نام این شهید بزرگوار را ذکر کرده اند ولی اینکه چرا جمله تاریخی امام خمینی (ره) در مورد یک نوجوان دانش آموز 13 ساله را به کل حذف نموده اند چیزی بیان نکردند!

 

سال شمار زندگی شهید فهمیده

1346: (اول ادریبهشت) ولادت – در شهر قم
1352: ورود به کلاس اول دبستان- دبستان روحانی قم (کریمی)
1356: (خرداد) پایان دورة ابتدایی
1356: (مهر) ورود به کلاس اول راهنمایی- مدرسه راهنمایی حافظ قم
1357: (مهر) ورود به کلاس دوم راهنمایی- مدرسه راهنمایی حافظ قم
1357: پخش اعلامیه‌های رهبرکبیر انقلاب اسلامی
1357: (دوازدهم بهمن ماه) دیدار با مقام معظم رهبر انقلاب اسلامی
1358: (تابستان) هجرت به شهرستان کرج و جدایی از زاد و بوم خود.
1358: (تابستان) نام نویسی در کلاس سوم راهنمایی- مدرسة راهنمایی شهید «محمد خیابانی» کرج
1358: (پنجم آذر ماه) عضویت در بسیج دانش‌آموزی
1359: (تابستان) شرکت در آموزشهای رزمی
1359: (بیست و پنجم شهریور ماه) کسب اجازه از پدر و مادر برای حضور در جبهة جنگ
1359: (بیست و ششم شهریور ماه) اعزام به جبهة جنگ و حضور در خاک خرمشهر
روزهای نخستین ورود به جبهة: جلوگیری از حضور او در خط مقدم
امتحان اول: ( نفوذ به خط نیروهای دشمن و …) قبل از گرفتن اجازه حضور در خط مقدم
1359: نخستین روزهای اعلام تجاوز نظامی ارتش عراق غروب سی و یکم شهریور ماه) حضور رسمی در جبهه نبرد، همراه با محمد رضا شمس
1359: (هفته اول مهرماه) زخمی شدن و اعزام به بیمارستان ماهشهر
چند روزی پس از بهبودی: ترخیص از بیمارستان و بازگشت به جبهه.
پس از مراجعت به خرمشهر: جلوگیری دوباره از اعزام او به خط مقدم.
یکی دو روز بعد: بازگشت به خط مقدم و مبارزه در کنار محمد رضا شمس
 1359: (بیست و هفتم مهرماه) مقاومت در برابر حمله‌های دشمن
 1359: (بیست و هفتم مهرماه) زخمی شدن مجدد در خط مقدم و امتحان آخر یعنی شهادت ...

 

منابع

[1]   همشهری آنلاین

[2]   پایگاه اطلاع رسانی مقام معظم رهبری

[3]   پایگاه اطلاع رسانی حوزه

[4]   خبرگزاری فارس

[5]   خبرگزاری تسنیم



برچسب ها :