فلسفه وجودى دانشگاه به عنوان یک نهاد علمی - فرهنگی

فلسفه وجودى دانشگاه به عنوان یک نهاد علمی - فرهنگی
تاریخ:            تعداد بازدید: 296                    

دانشگاه ها و دانشکده  ها

فضاى رنسانس در قرن پانزدهم باعث فراوان شدن تشکل  ها و محفل هاى دولتى و محلى گردید که طى آن در مورد مسائلى در زمینه علوم  انسانى و فرهنگى بحث مى  کردند. علاقه دوباره مردم به دوران کلاسیک که در ایتالیا در حال شکل گرفتن بود آنان را دوباره به یاد آکادموس - قهرمان اساطیرى آتن، عامل تکثیر فلسفه هاى گوناگون و بنیانگذار آکادمى افلاطون انداخت. مجالس مجادله کلامى که در حدود سال 1400 تشکیل مى شد به یکباره عنوان «آکادمى» به خود گرفتند. گرچه در آن زمان آکادمى  ها هنوز به صورت محفل  هاى غیررسمى، خصوصى و دوستانه برگزار مى  گردیدند، با این حال بسرعت آکادمى  ها در اروپا فراگیر شدند.

فرانسیس بیکن در کتاب آتلانتیس جدید سال 1627 در بیان عقایدش در باب «خانه علم» یا «خانه سلیمان» به پدید آمدن آکادمى  هاى رسمى کمک شایانى کرده است. دانشگاه  ها بتدریج شروع به پذیرش محطاطانه حرکتى کردند که به واسطه انقلاب علمى یا کپرنیکى ایجاد شده بود. در سال 1798 کانت به صورت خلاصه تفاوت  هاى بین دانشگاه و آکادمى (دو مرکز عمده علمى) را شرح داد. در قرن 18 در بسیارى از موارد چنان رقابتى بین این دو نهاد وجود داشت که دانشمندان مجبور بودند رفتارى دوگانه نسبت به آنها داشته باشند و نسبت به آکادمى  ها که آنها و کشفیات جدیدشان را حمایت مى  کرد علاقه نشان داده و از دانشگاه  ها روى برگردانند. در این شرایط کانت فیلسوف بزرگ niysberg چنین اظهار مى دارد:

"جدا از محققانى که به صورت گروهى و مشارکتى در دانشگاه  ها فعالیت مى  کنند، محققان مستقل نیز مى توانند وجود داشته باشند که حتى در صورت وابستگى به دانشگاه  ها مى  توانند آکادمى  ها و تشکل  هاى علمى آزادى را تشکیل دهند که مانند کارگاه  هاى آموزشى مشابه عمل نماید و یا حتى هر یک جداگانه و به صورت فردى و غیرحرفه  اى و بدون وجود قوانین محدود کننده مى  توانند به تحقیقات خود ادامه دهند."

مدل هاى دانشگاهى

امروزه در مورد مأموریت و نقش دانشگاه  ها عقاید دوگانه  اى وجود دارد. آیا هدف علم تنها تحقیق است یا آموزش. آیا دانشجویان باید مورد آموزش تئوریک و کلاسیک قرار گیرند یا صرفاً باید آموزش  هاى فنى و حرفه  اى ببینند و نکته آخر اینکه چگونه مى  توان به بهترین نحو در خدمت جامعه قرار گرفت. پس از افول دانشگاه ها در قرن 18 دولت هاى باثبات و مدرن درصدد برآمدند تا دانشگاه ها را مطابق اصول و فلسفه خود شکل دهند. بنابراین ماهیت وجودى دانشگاه ها و نقش آنها متحول شد. این مسئله تا قرن 19 و 20 نیز ادامه یافت و ابهام موجود در نقش دانشگاه ادامه یافت.

امروزه مدل هاى کلاسیک یا انواع دانشگاهها مورد مطالعات و رهیافت هاى تطبیقى روزافزون قرار گرفته اند. دیدن (1884) و پالسن 1906 در تحقیقات خود بر بررسى تطبیقى دانشگاه هاى آلمان با دانشگاه هاى فرانسه در زمان ناپلئون در سال 1806 اشاره کرده اند. همچنین در سال 1906 لیمن آبوت فعالیت هاى آکادمیک را به سه دسته تقسیم بندى کرد:

دانشگاه هاى انگلیس و تلاش براى پیشرفت فردى، 
دانشگاه هاى آلمان و نقش آنها در پیشبرد علم 
و دانشگاه هاى آمریکاى شمالى با هدف توسعه اجتماعى (رودلف 1965، ص 356).

جینر دولاس رایوس (1916) سه دسته از دانشگاه ها شامل دانشگاه هاى تحقیقاتى آلمان، دانشگاه هاى آموزشى انگلیس و دانشگاه هاى حرفه اى فرانسه را در مقایسه با نمونه اسپانیائى به این نحو توصیف کرده است:

نهاد دانشگاه عموماً حول سه نوع و گونه دانشگاهى در نوسان است که این سه دسته به نوعى ثبیت شده اند نمونه آلمانى، نمونه انگلیسى و نمونه لاتین. دسته اول به امپراتورى آلمان، اتریش و مجارستان، قسمت آلمانى زبان سوئیس و کشورهاى اسکاندیناوى تعلق دارد. روسیه در حالى که دانشگاه هاى منطقه بالتیک آن به این دسته وابسته هستند تمایل دارد که خود را تا حدودى از آن جدا کند. دانشگاه هاى انگلیس که مثال بازر آن آکسفورد و کمبریج است و یا نمونه هاى اصلاح شده آن در اسکاتلند و ایرلند دانشگاه هاى تازه تأسیس و ایالات متحده قرار دارد که تمایلاتى به سمت مدل هاى آلمانى یا لاتین در آنها وجود دارد. نمونه لاتین دانشگاه بیشتر در فرانسه، بلژیک، سوئیس، ایتالیا، پرتقال و اسپانیا قرار دارد. دانشگاه هاى آلمان تحقیق و پرورش محقق را به عنوان هدف اصلى خود قرار داده اند و آموزش حرفه اى براى آنها در جایگاه دوم قرار دارد. هدف اصلى دانشگاه هاى انگلیس بالا بردن سطح تحصیلات عالیه دانشجویان در زمینه هاى گوناگون زندگى و علوم محض مى باشد. دانشگاه هاى لاتین که به ناگهان از تاریخ منفصل گردیده اند به نظر تخصصى تر از دو دسته دیگر مى باشند.

آبراهام فلکنسر (1930) مروج اصلاحات در مطالعات پزشکى در ایالات متحده، تحقیقات خود را منحصر به مقایسه سبک دانشگاه هاى آمریکاى شمالى با نمونه هاى آلمانى و انگلیسى کرده است و آنها را »نمونه هاى کلاسیک« نامیده است. هر چند پژوهشگران معاصر نظیر ژاک درز وجین دبل (1968) از دانشگاه هاى فرانسوى، انگلیسى و آلمانى به عنوان نوع »اولیه و پایه« در مقابل دانشگاه هاى آمریکایى و روسى به عنوان نوع »اقتباسى« یاد مى کنند. شاخه اول از تلفیق دانشگاه هاى انگلیسى و آلمانى و شاخه دوم از پیوند دانشگاه هاى آلمان و فرانسه پدید آمده  است. البته نظام آموزشى متمرکز و ایدئولوژیک روسیه تحت تأثیر افکار و عقاید لنین نیز قرار داشته است. افکارى که در نهایت تحت تأثیر پروسترویکا و گلاسنوست مورد اصلاح و بازنگرى قرار گرفت.

با در نظر گرفتن مبانى فلسفى این پنج دسته دانشگاه که کشورهاى مختلف دنیا را تحت تأثیر قرار داده اند. مى توانیم عنوان کنیم که تفاوت دانشگاه ها در اولویت دادن و تأکید روى تحقیقات علمى، پیشرفت فردى و یا ارائه راهکارهاى توسعه اجتماعى است. تفاوت بین این دسته ها در اولویت ها و رویکردهاى عملى است و مسئله حذف نقش هاى دیگر مطرح نیستT روشى که شامل تمام این اهداف باشد نیز دست یافتنى است.

پل ریکور در یک قیاس تحلیلى این دسته بندى پنج گانه را به یک دسته بندى دوگانه تقلیل داده است. او معتقد است که گرچه فعالیت دانشگاه ها در تمام ممالک در نظر گرفته شده، ولى واضح است که ایده یک دانشگاه »آزاد و لیبرال« از یک طرف و عملکرد آن به عنوان یک مؤسسه نیمه عمومى، دو قطب یک طیف هستند که تمام دانشگاه هاى متداول در بین این دو قرار مى گیرند. همچنین باید در نظر داشت که وضعیت حقوقى آنها به لحاظ خصوصى بودن یا دولتى بودن، آنها را به یکى از این دوقطب نزدیک تر مى نماید. در یکى از دو حالت بر اساس نظریه جورج گاس دورف (1964) - آموزش تحت تأثیر سیاست قرار مى گیرد و سیاست را نیز دولت مشخص مى کند و بنابراین تعلیم و تربیت با نظارت و بازرسى دولت انجام مى گردد. به عبارت دیگر قطب دوم موجب مى شود تا که دولت آن حد به دانشگاه نزدیک شود که تفکیک دانشگاه و دولت از یکدیگر مشکل مى گردد. و این مسئله باعث به مخاطره افتادن استقلال دانشگاه ها مى شود.

پاول ریکور متذکر مى شود که مدل هاى انگلیسى - آموزشى، آلمانى -علمى و آمریکایى - تحقیقاتى با ایده دانشگاه تطبیق دارند. این مسئله مخصوصاً در مورد مدل آلمانى صدق مى کند چون فلاسفه آلمانى زمان کارل یاسپرس Karl jaspar در سال 1961 از آن به عنوان یک ایده یاد کرده و در مورد آن بطور مفصل نوشته اند. در سال 1852 نمونه انگلیسى دومین مدلى بود که توسط پرفسور جان هنرى نیون از دانشگاه آکسفورد در کتابش بنام »بحثى در مورد اهداف وماهیت تحصیلات دانشگاهى« قاعده مند شد. به عقیده کامرون (1979) این کتاب را مى توان در زمره مؤثرترین نوشته ها در مورد تحصیلات دانشگاهى قرار داد. در نهایت دانشگاه هاى آمریکاى شمالى با کارآیى علمى بسیار و اهداف از پیش تعیین شده، توسط فلاسفه اى همچون آلفرد وایت هر و جان دیویى حمایت شدند.

از طرف دیگر پاول دیکور اثبات مى کند که دانشگاه هاى زمان ناپلئون و دانشگاه هاى شوروى به لحاظ »مفهومى« دانشگاه نیستند و صرفاً کارکردى دولتى دارند. بر اساس برداشت این متن، درز و دبل سه مدل اول را دانشگاه هاى »روح و فکر« و دو مدل آخر را دانشگاه هاى »قدرت« نام گذارى کرده اند.

دسته بندى مشابهى در سال 1991 توسط مک گرگور انجام شده است که در آن اشاره به دانشگاه هایى مى کند که مجبور به اجابت خواسته هاى تحمیل شده از طرف دولت یا جناح قدرتمند اجتماع در تربیت متخصصینى مى باشند که از لحاظ ایدئولوژیک خنثى مى باشند و فقط کارکرد عملى دارند. این گونه دانشگاه ها فاقد ماهیت و هدف وجودى هستند. این مراکز همانند دانشگاه هاى ناپلئونى کارگاه هاى آموزشى دانشگاهى هستند و حاکم بر اراده خود نیستند. این با مفهوم دانشگاه به عنوان مرکزى براى ایجاد تحول در اجتماع مغایرت دارد زیرا در رأس آن حزبى سیاسى قرار دارد که از آن براى اهداف »مردم فریبانه« استفاده مى کند. این نوع دانشگاه همچنین شباهتى به » الگوى دانشگاهى« ندارد، جذابیت دانشگاه ایده آل به شأن اجتماعى، امتیازات و قدرتى است که به فارغ التحصیل خود اعطا مى کند و از »مفهوم دانشگاه« نیز متفاوت است، مفهومى که به قول مک گرگور به خوبى توسط بزرگانى چون هومبولت، نیومن، یاسپرس و کرتبین ارائه شده است. بحث در مورد طبقه بندى دانشگاه ها را با ارائه مطلبى از هیوسن 1991 با تأکید بر درون داد دو جانبه به پایان مى بریم.

به منظور بدست آوردن درکى از دانشگاه هاى معاصر غرب مى توانیم از دانشگاه هومبولت در برلین شروع کنیم که بر اساس تاکید روى پژوهش و پرورش فارغ التحصیلان تأسیس شد و ابتدا در نقاط مختلف آلمان گسترش یافت و سپس در کشورهاى دیگر اروپایى نیز طرفدارانى پیدا کرد. هنگامى که کاردینان نیون در سال 1852 سخنرانى مشهور خود را در باب »مفهوم دانشگاه« ایراد کرد در آن با ارائه مفهوم »علم براى علم« و رد عملگرایى بیکن، ایده پژوهش همراه و قرین با آموزش را در آلمان به واقعیت رساند و در این دانشگاه ها سمینارها و نهادهایى حول محور کرسى دانشگاهى پدید آمد. مفهوم دانشگاه، به عنوان جایى که تحقیق و تعلیم پژوهشگران اولویت اصلى را داراست در ایالات متحده و در دانشگاه جان هاپکینز که در سال 1876 تأسیس شده بود آغاز شد. اندکى قبل از آن قانون اعطاى اراضى در کنگره تصویب شد که پیشرفتى غیر منتظره در مفهوم جدید عملگرایى در دانشگاه بود در چند دهه بعد پیشرفت هایى انقلابى در بخش کشاورزى ایالات متحده ایجاد شد. رئیس جوان دانشگاه شیکاگو رابرت هاچینز در دهه سى به اصلاحاتى در جهت مخالفت اساسى دست زد تا دانشگاه را بر وضعیت زمان کاردینال نیون، توماس آکونیاس، افلاطون و ارسطو برگرداند. بنا بر نظر کلرک کر(1963) او موفق شد، اما دانشگاه شیکاگو به عنوان یک دانشگاه پیشرو ادامه حیات داد.

برنامه اى که توسط هاچینز براى مقطع لیسانس ارائه شده بود برنامه اى بود که بر اساس »مطلق گرایى مادى« طراحى شده بود. دانشجویان باید با حقیقت مطلق و فارغ از زمان آشنا مى شدند. معلومات ارزشمند در کتاب هایى نهفته بود که مى توانست فهرست وار مطالبى را که یک فرد فارغ التحصیل باید بداند را ارائه کند. بخاطر زحمات ارزشمند دانشکده و گروهى منتخب از دانشجویان، برنامه مقطع لیسانس دانشگاه شیکاگو براى مدت زیادى موفق به آموزش جوانانى گردید که از طریق آموزش آزاد و همه جانبه کارشناسانى »کل گرا« گردیدند.

در قسمت بعد هیوسن بر اساس اظهارات بن - دیود و دیگران (1977) به توصیف مدل هاى دانشگاهى در کل جهان مى پردازد. مدل هایى که فقط منحصر به اروپا و آمریکا نمى باشند و نه تنها در اروپا و آمریکاى شمالى بلکه در تمام دنیا طرفدارانى دارد.

در دانشگاه تحقیقاتى هومبولت انتظار مى رفت که پژوهش و تعلیم از همان ابتداى آموزش دانشگاهى به صورت توأم ارائه شود. دانشجویان باید به تجربه مرزهاى ناشناخته علوم مى پرداختند و باید تلاش مى کردند این مرزها را گسترش دهند تا به عنوان پیشگامان زمینه تخصصى خود مهیا شوند.

نمونه دانشگاه انگلیسى »قابل سکونت« یعنى مدل آکسبریج براساس ایجاد ارتباط غیر رسمى استاد و دانشجو ساخته شد. اینگونه تماس ها به اندازه شرکت در سخنرانى هاى رسمى و نخبه گرا سمینارهایى که توسط اساتید ارائه مى شود حائز اهمیت شناخته مى شوند. مدل فرانسوى نخبه گراLes grandes ecoles نمونه اى از یک جامعه ارزشى تحت کنترل حکومت است که استادان آن فرزانگانى نخبه به کار مى روند، این نهادهاى آموزشى (که در آنها تحقیق صورت نمى گیرد) به لحاظ اجتماعى و روشنفکرى فوق العاده گزینشى عمل مى کنند.

مدل دانشگاه شیکاگو که بوسیله هاچینز گسترش یافته بود برنامه اى بود با جهت گیرى به سمت هنرهاى آزاد. با هدف آشناسازى دانشجو با عقاید و نظرات شخصیت هاى برتر علوم انسانى، علوم پایه و علوم اجتماعى و افزایش توانمندى دانشجو در ادامه تحصیلات به صورت مستقل و نقادانه بود.

على رغم این بررسى تحلیلى هیوسن موضوع را با اشاره به 4 مشخصه مشترک دانشگاه هاى غربى ادامه مى دهد.

مشخصه اول ایجاد تفاوت واضح بین تئورى و عمل است. دوم باعث بسط استقلال و تمامیت ماندن دانشگاه ها از جریانات کاملاً نامربوط مى شده است. سوم اینکه هم از نظر اجتماعى و هم از نظر عقلى دانشگاه مرکز خبرگان و نخبگان بوده است و دیگر آنکه »برج عاجى« بوده است که هدف اصلى آن »کشف حقیقت« بوده است.

نهایتاً هیوسن بین دو قطب »تفکر تئوریک و عمل« که هر دو در عین حال »روشهاى معمول رفتار انسانى« هستند تفکیک قایل مى شود (مورگس تاو). البته این تقسیم بندى ساده تر از تقسیم بندى پل ریکور است که در آن وى بین دانشگاه هاى مفهومى و دانشگاه هاى کاربردى تمیز قایل شده است. به نظر هیوسن (1991)مفهوم گرایى »عمل گاهى سعى در فهم جهان تجربى از طریق مشاهده دارد ولى در آن تغییر ایجاد نمى کند ولى عملگرایى در دنیاى تجربى مداخله مى کند و آن را تغییر نیز مى دهد«.

باید خاطر نشان کرد که مدل هاى کلاسیک دانشگاهى ممکن است داراى مشخصه هاى صرفاً ملى نیز باشند (فرِرپى،1973)، به عنوان مثال عثمان 1983 متذکر مى شود که سر منشأ نمونه مصرى سنن اسلامى است که با نمونه هاى انگلیسى و فرانسوى تلفیق شده است همچنین باید متذکر شد که تلاش براى آموزش مفهوم آزادى در فرانسه در خلال حیات مجدد دوره بعد از ناپلئون باعث گسترش بین المللى دانشگاه هاى کاتولیک شد(ایجرین 1935) که قدیمى ترین آنها دانشگاه بازسازى شده لووین و پس از آن نتردام و دانشگاه کاتولیک آمریکایى در واشنگتن و دانشگاه کاتولیک شیلى در آمریکاى لاتین مى باشد. این نمونه مسئله ارتباط دانشگاه با دین را به پیش مى آورد که با دانشگاههاى اصلاح طلبهاى پروستان و کاتولیک هاى ضد اصلاح طلبى در قرون 16 آغاز گردید.(تورن 1992) متذکر مى گردد که آزادیهاى فردى دانشگاهى ممکن است در تضاد با اصولى که هر دانشگاه براى نیل به اهداف خود تعیین مى کند قرار گیرد.و همواره این خطر وجود دارد که ماهیت و اصالت دانشگاه تا حد یک مکان مذهبى تنزل پیدا کند و باعث کمرنگ شدن احترام متقابل این نهاد و اعضاى آن گردد.

قوانین لازم الاجراى دانشگاه

در ادامه بحث مدل هاى دانشگاهى، ریکور (درز و دبل 1968،مقدمه) اظهار مى دارد که دانشگاه هاى مدرن براى انجام مسئولیت و عملکرد خود با در نظر گرفتن سه عامل انتقادى، سیاسى و انعطاف اجتماعى تحت فشار قرار دارند. او ادعا مى کند که از نقطه نظر استقلال دانشگاهى ، دانشگاه ها بین آزادى عمل کامل آکادمیک و یا دنباله روى صرف از قدرت هاى اقتصادى و سیاسى در نوسان بوده و هستند. نتیجه این امر تخریب وجهه دانشگاه و استقلال علمى آن است که بر اثر فشارها و یا مداخله هاى نارواى خارجى ایجاد مى شود که مانع از عملى کردن آن بر اساس ذات و طبیعت خود مى شود.

نقادى باید منطقى و اخلاقى و قابل قضاوت مثل تأثیر علم بر روى مردم و اجتماع باشد (تورن 1992) هر چند در پاره اى از اوقات و در شرایطى خاص نقادى با عملکردهاى انقلابى که هر چیزى از جمله خود دانشگاه را نفى مى کند در تعارض قرار مى گیرد. جنبشهاى سال هاى دهه 70 و 1960 نشان دهنده انتقادهاى غیر منطقى دانشجویان است که دانشگاه را عامل ایستایى مى دانستند و خواستار انحلال آن بودند.اما هر مورد و موقعیتى را باید مطالعه کرد تا بفهمیم در کدام قسمت نقادى با تفکر دانشگاهى همسویى دارد و چه هنگام تحت تأثیر القائات دانشجویان و اساتید است و بدین وسیله به علل قابل توجیه برانگیخته شدن آن توسط استاد یا دانشجو پى برد.

هوشیاریهاى سیاسى مقوله اى است با معانى متنوع که به اشکال متفاوت توسط دانشگاه هاى کشورهاى مختلف جهان معنا شده است. به عنوان مثال در امریکاى لاتین خصوصاً در دهه هاى 60 و 70 دانشجویان به قانونى که بازمانده اصلاحات کرودبا در سال 1918 بود وفادار بودند، »سیاست به عنوان یک مدرسه بزرگ و مدرسه به عنوان یک سیاست بزرگتر. این تمایل به آگاهى هاى سیاسى در امریکاى لاتین در دانشگاه هاى عمومى مشخص تر موجود هست. هر چند عده اى فکر مى کنند که این پسندیده است اما دیگران تصور مى کنند که بینش سیاسى با اهداف و عملکردهاى دانشگاه مغایرت دارد و باعث انحراف آن از سیر خود مى شود.

در دنیایى که به تدریج به صورت یکپارچه و بین المللى در مى آید و هنگامى که شرکت هاى فراملیتى تنها به تأثیرگذارى بر اقتصاد و بازار اکتفا نمى کنند، قابل پیش بینى و قابل ستایش است که آگاهى ملى - بدون از بین بردن قواعد قدیمى - منعکس کننده عقیده اقتدار ملى است. یکى از این عقاید، آگاهى زیست محیطى است و اینکه بدانیم نسل آینده نیز حق دارد از مواهب آن استفاده کند.

على رغم جریانات فراملیتى و بین المللى که در دنیا اتفاق مى افتد، دانشگاه ها در نواحى گوناگون در معرض وابستگى هاى سیاسى، اجتماعى، صنعتى و تکنولوژیکى، تجارى و اقتصادى که در دفاع از ارزش هاى فرهنگى هر اجتماع رشد یافته اند، قرار دارند.

موقعیت حال یا آینده دانشگاه هر چه باشد، این عملکرد آن به عنوان یک نهاد است که براى نهادینه کردن قوانین، واحدها و اهدافش عمل مى کند. بر اساس این اعتقاد درونى، دانشگاه در عمل به این وظیفه آزاد درونى خود که خدمت به دنیاى بیرون و محیط اجتماعى اطراف آن است، موفق بوده است.

دانشگاه هاى آینده

در سال 1987 مایور مدیرکل یونسکو در کتاب خود از جامعه دانشگاهى پرسید که »آیا دانشگاه هاى امروز مؤسساتى مؤثرند؟ یا اینکه باید توسط دانشگاه ها و مؤسساتى دیگر جایگزین شوند؟« هر چند این سؤال از شک و بدبینى ناشى شده بود چون دانشگاه ها منکر آینده توأم با مشکلات و بحران خود نیستند. هر مطلب این کتاب برگرفته شده از تأثیر دانشگاه ها بر روى آینده مؤسسات آموزشى است که در آینده وابستگى بیشترى به آنها دارند. »اعضاى دانشگاه ها مى توانند باعث ایجاد تحولات مثبت در دانشگاه شوند و همچنین مى توانند در مواقع مقتضى مانند ترمز عمل کنند. دانشگاه باید به عنوان منبع تصورات و نوآورى عمل کند.« باقیمانده این کتاب شامل قسمت هایى در مورد دو معنى مختلف اداره دانشگاه مى شود. على رغم قابل تفکیک بودن، این دو رویکرد وابستگى هاى زیادى به هم دارند و مى توان آنها را به عنوان دو جز یک کل درنظر گرفت. خدمت به دنیاى بیرون همراه با کیفیت، انصاف، کارآیى و شایستگى بستگى به اصلاحات ساختارى داخلى در قسمت هاى مختلف دانشگاه، کیفیت فعالیت هاى هماهنگ آن، در دسترس بودن منابع دارد. بخش دوم به مسائلى نظیر ساختارها، کیفیت، منابع، عملکردها و اهداف مى پردازد بخش سوم در مورد خدماتى که دانشگاه براى اجتماع فراهم مى آورد همچون نشر فرهنگ، گسترش دانشگاه ها و ارتباط مراکز آموزش عالى با محیط اطراف خود و پیش بینى آینده صحبت مى کند.

 

ترجمه از دکتر رضا فاضلی

 



برچسب ها :