از قلنج تا یرقان فرهنگی

غلام رضا طریقی
تاریخ:            تعداد بازدید: 321                    

   می گویند همه ی تحولات زندگی بشر بر اساس تخصیص است. تخصیص هر یک از پاره های امور به یکی با بهانه ی قوت گرفتن در امر مختص. من اما با اجازه ی شما گمان می کنم تحولات مذکور بر اساس تقلیل است.  روزی روزگاری کسی که پس از سالها دستیاری اطبا طبیب می شد، از قولنج تا یرقان را درمان می کرد. امروز اما آنکه فوق تخصص کبد دارد می گوید  فوق تخصص من شامل یرقان نمی شود.

   تا بعضی از شما که دوست دار تخصص مدرن هستید "ای بابا" نگفته اید عرض کنم که شاید هم این تخصص در برخی از امور درست بوده باشد. مثلا تخصصی و فوق تخصصی شدن پزشکی ممکن است عامل شناسایی و درمان تعداد بیشتری از بیماری ها شده باشد. البته این تایید در صورتی ست که آنکه به تخصیص اعتقاد دارد در یکی از امور بیشتر از امور دیگر سری بلند کرده باشد اما در عین حال در امور دیگر هم سرافکنده تر از دیگران نبوده باشد. مثلا کسی که فوق تخصص فلوشیپ زانو گرفته از درمان قلنج عاجز نشده باشد.
 بحث را از جای بدی آغاز کردم به گمانم اگر بخواهم از این نقطه به حرفهای مورد نظرم برسم باید یک روز کامل بنویسم. پس اجازه بدهید مثال دیگری بزنم.
 چند دهه پیش وقتی موتور سیکلت و خودرو وارد ایران شد همه از تعمیر و نگه داری آن عاجز بودند. چون نه امکاناتش را داشتند نه جراتش را که بتوانند موتور یا خودروی خود را تعمیر کنند. کوچکترین مشکلی که پیش می آمد راهشان را کج می کردند طرف تعمیرگاه. اما به مرور دیدند نمی شود برای هر بار پنچرگیری هم سراغ تعمیر کار بروند چنین بود که کم کم یاد گرفتند چطور پنچری ماشین یا موتورشان را بگیرند.

    ضمن این تغییرات اتفاقهای دیگری هم افتاد. از یک طرف دایره ی اطلاعات راکبان و استفاده کنندگان بیشتر شد و از طرفی دیگر وسایل و امکانات بیشتری هم (مثل جکهای هیدرولیک مثلا) درست شد که کار تعمیرات جزیی را راحت تر می کرد. به همین قرینه مردم یاد گرفتند که با سینه ای گشاده به استقبال مشکلات جزیی خودرو و موتورشان بروند. تا اینجای کار هیچ مشکلی نبود مشکل از جایی شروع شد که اکثریت مردم گمان کردند وقتی می توانند این مشکلات جزیی را حل کنند چیزی از یک مکانیک حرفه ای کمتر ندارند. به همین دلیلی بسیاری از کسانی هم که یک کتاب یا فایل آموزشی درباره ی تعمیرات خودرو دیده بودند مغازه ای باز کردند و بر پیشانی اش نوشتند "تعمیرگاه فلانی".

   این اوضاع در همه ی امور پیش آمد. از مکانیکی بگیر تا پزشکی و کاسبی و شاعری. روزی روزگاری شاعران دانشمند ترین و آگاه ترین افراد قوم بودند. سالها می خواندند و می آموختند و بعد از چند دهه مشق کردن ادعای شاعری  می کردند. قطعا همان وقتها هم مثل همین الان تعداد زیادی از مردم از پس وزن و قافیه بر می آمدند. چه بسا دور کرسی که می نشستند برای اقوامشان نظمکی هم می خواندند اما هیچ وقت نمی توانستند خودشان را شاعر بنامند مگر آنکه حداقل علامه ی شهر شده باشند.اما حالا اوضاع فرق کرده است.

    کم کم همه گمان می کنند هرکس بتواند پنجری کلمات را بگیرد یا آنها را در ترازو هم وزن کند شاعر است. اصلا مگر شاعری غیر از این است؟ وزن را که بلدیم قافیه را هم که می شناسیم ( تازه اگر نشناسیم دو دقیقه ای در نرم افزار قافیه یاب پیدایش می کنیم ) پس چرا شاعر نباشیم. ناشر هم که ماشاالله فت و فراوان است. کمی سر کیسه را شل می کنیم می شویم صاحب کتاب. فقط به جای اینکه مثل قبل درباره ی تنبان پسر همسایه نظمی بسازیم و سر کرسی بخوانیم تا دیگران بخندند درباره ی ابروان دختر همسایه می سازیم که بقیه هم بشنوند و آه بکشند.
 
   روزی روزگاری شاعر شدن جهان بینی می خواست حالا دهان بینی می خواهد. گمان نمی کنم در هیچ دوره ای به اندازه ی این دوره مدعی شاعری بوده باشد. به معنای واقعی کلمه  هر سنگی را که بلند می کنی از زیرش چند شاعر بیرون می آید. قافیه سازان دور کرسی جسور شده اند و شاعران جان و دل سوخته را در حد خودشان می دانند. در این پروسه ی غریب سهم گناه مخاطب کمتر از شاعر نیست. همان مخاطبی که وقتی می بیند همسایه اش سر شمع های خودرو را فوت می کند می گوید فلان کس مکانیکی بلد است با شنیدن دلی دلی های همان همسایه می گوید فلان کس شاعر هم هست.

   به گمان من شاعر شدن چیزی نیست که ما بتوانیم انتخاب کنیم. شاعران از زمان تولد با علامت ضربدر مشخص شده اند. هر چند فرد ضربدر خورده هم ممکن است گاهی به هزار و یک دلیل نتواند به هدف لازم برسد اما آنکس که ضربدر ندارد قطعا نخواهد توانست شاعری کند. انگار در ابتدای خلقت آتشی در دل کسی می افتد و کاری می کند که او مثل دیگران نتواند آسوده زندگی کند.  باعث می شود او به جای خندیدن گریه کند، به جای شاد بودن غمگین شود. به جای پول جمع کردن کتاب جمع کند و به همین منوال بگیر تا آخر.
درست به همین دلیل است که مردم توقع دارند شاعر آدم جلفی نباشد.

   مدام در گوشه ای بنشیند و آه بکشد. این تصاویر و توقع ها یک شبه به وجود نیامده اند. قرنها در میان مردم چرخیده اند و از نسلی به نسل دیگر منتقل شده اند. احترام به ذات شاعری هم ( که الان البته مثل هزار احترام دیگر با خاک یکسان شده) از همین منظر شکل گرفته است. انصافا کسی که حاضر باشد عمرش را به جای یللی تللی صرف خواندن و آموختن و نوشتن کند قابل احترام است. کسی حاضر باشد از لذتهای زندگی بگذرد تا در تاریخ ستوده شود، کسی که حاضر باشد فلان غذا را نخورد، از خیر فلان ماشین و بهمدان خانه  بگذرد و بدون هیچ تضمینی برای دریافت پاداش در راه جنونی که دارد دست و پا بزند قابل ستایش است.

  تفاوت این گروه با کسانی که لابلای خرید لوازم آرایش و لباسهای مارک دار شعری هم می گویند از زمین تا آسمان است.
 
   تعداد زیادی از اقوام خود من که برای شاعر شدن دست و پا می زنم به طور ژنتیک موسیقی کلام و مناسبات نوشتن را بلدند. نشان به این نشان که همه ی آنها دفتر شعری هم دارند و هر یک دهها شعر هم نوشته اند. اتفاقا بسیار کم غلط تر از بسیاری از مدعیان شاعری هم نوشته اند اما هیچ کدامشان شاعر به معنای واقعی کلمه نشده اند. چون خواسته یا ناخواسته هر گاه  مجبور شده اند بین شعر و گزینه ی دیگری در دو راهی های زندگی دست به اتخاب بزنند همیشه گزینه ی دوم را انتخاب کرده اند. فقط من بوده ام که همیشه سراغ گزینه ی شعر رفته ام و تازه رسیده ام به اول راه. من خواسته ام که با شعر زندگی کنم و جاودانه شوم اما این به آن معنی نیست که شعر هم همین خواسته را داشته باشد. شعر از هرکسی که به پای او می پیچد خونبهای زیادی طلب می کند. خون بهایی که اغلب به قیمت جان طرف است اما هیچ تضمینی نیست که وقتی این خونبها را هم پرداختی شعر به قولش وفا کند چون ممکن است شرط و شروط دیگری هم برای نکاح داشته باشد که من و تو از پس آنها برنیاییم و ناکام از دنیا برویم.

غلام رضا طریقی

 

منبع : شماره چهلم هفته نامه کرگدن



برچسب ها :